X
تبلیغات
رایتل

چندخطی

خیلی کوتاه و گذرا: مثل بازدم

خب...گیرم رفتی و یک داستان نخ‌نما شده‌ی عاشقانه پیدا کردی و 400صفحه درباره‌اش 

نوشتی.

و همینطور آدم، اضافه کردی به داستانت که همه آشنا بودند و تکراری. و اینقدر شلخته نوشتی 

که آخرش مجبور شوی برای خواننده‌ات گراف بکشی که: این خواهر آن‌یکی است...این‌یکی زن آن‌یکی!

و هرجا کم آوردی، سروکله‌ی درویش مصطفا پیدا شود و با آن رفتارهای عجیبش سروسامانی 

به داستان به‌هم‌ریخته‌ات بدهد و برود.

گیرم چندتا جمله‌ی قلنبه‌سلنبه هم انداختی دهان دختربچه و پسر نوجوان داستانت، که 

عقل پیرمرد هم به آنها قد ندهد! و همینطور الکی‌الکی شخصیت داستانت را عاقبت‌به‌خیر 

کردی. و چندتا آدم مهم و حادثه‌ی تاریخی مهم، چپاندی توی کتابت...

گیرم هی از فضای واقعی داستانت پریدی به فضای فانتزی و ماورائی، و هی برگشتی.

گیرم «جخ» چندتا کلمه‌ی ناآشنا هم گذاشتی لای جمله‌هایت که «دوسیه»ی رمانت پیچیده شود!

و حمید عجمی ِ خطاط را هم صدا زدی که بیاید و روی کتابت بنویسد: «من‌او» و زیرش «رضای امیرخانی» !

خب...که‌چی؟!


* گیرم به چاپ پانزدهم‌شانزدهم هم رسیدی...!


نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور 1390ساعت 11:19 توسط رضا کشاورز| 17 نظر|

Design By : Mihantheme