چندخطی

...چندخطی درباره‌ی خودمان، دغدغه‌هایمان و دور و اطرافمان



ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

«اولین آرزویی که به ذهنم می رسد این است که روزی برسد که امام زمان ظهور کند و من آن روز را ببینم و در آن روز بتوانم او را یاری کنم و یا لااقل از دشمنانش نباشم. همیشه دوست داشته ام دنیای بعد از ظهور را ببینم، دنیایی که همه همدیگر را دوست دارند و شاد و خوشحالند در آن. نمی دانم، شاید هم دوست داشته باشم که در آینده، وقتی بزرگ می شوم، مشهورترین آدم جهان شوم یا پرفروشترین کتاب را بنویسم یا پرفروشترین فیلم را بسازم. آن وقت با پول هایم، هر کاری دلم خواست بکنم و خدا را فراموش نکنم. نه، این هم آرزوی خوبی نیست. یعنی بد نیست اما خب، کمی محال است. اما شاید این بهتر باشد: من دختری را می شناسم که از همه لحاظ دختر خوبیست. از ته دل دوستش دارم. من آرزو دارم که او هم مرا دوست بدارد...»

در این لحظه همه ی بچه ها خندیدند ولی برخلاف همیشه، معلم فریاد نزد "ساکت". همان طور که پشت میزش نشسته بود و به کف موزاییکی کلاس چشم دوخته بود، تکان کوچکی به سرش  داد که یعنی "ادامه بده".

«و روزی برسد که با او ازدواج کنم و با هم زندگی ساده ای داشته باشیم؛ یک خانه، یک ماشین و یک بچه ی خوب که بتوانم به بهترین نحو، تربیتش کنم. آری، شاید این آرزوی من باشد...» 

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 7:38 PM توسط جواد هفتانی| 5 نظر|

...و شقایق‌هایی دیدیم که اتفاقی همه‌ی دشت را پر کرده بودند. و یک جفت سنجاقک(در حال سوخت‌گیری؟!). و یک گیاه کمیاب...

 

عکس ها در ادامه ی مطلب: 

(البته عکس ها ارزش هنری چندانی ندارند...و فقط برای این گذاشتمشان که شما را در  

لذت یک سفر سه-چهار ساعته شریک کرده باشم.) 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 5:56 PM توسط محمدرضا کشاورز| 15 نظر|

بوی عرق خودشو خیلی دوست داشت.  یقه ی زیرپیرنیاش همه گشاد شده بود.  زیاد می شد که وقتای بیکاری سرشو تو تی شرتش می کردو  خودشو بو میکرد،

سالای آخر که فهمش شده بود افتاده تو سرازیری وصیت کرد که با بوی عرق خودش خاکش کنن. طفلکی این آخر سریا که حالش اصلا به جا نبود خیلی حمام نمیرفت. می ترسید بمیره و عرقش به تنش نباشه.

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین ماه سال 1391ساعت 02:01 AM توسط mj m| 5 نظر|

قالیچه زیاد بزرگ نبود و بچه ها که هیجان زده بودند، برای ماندن روی آن از همدیگر می گرفتند. پدربزرگ ایستاد روبرویشان.

«آماده اید؟»

«بـــــلـه»

تند و تند شروع کرد به ورد خواندن: «اقافمقالچپزنمه، اقافمقالچپزنمه...»

جز صدای پدربزرگ، فقط آواز دلنشین پرندگان روی درخت ها بود که به گوش می رسید. طوری بود که انگار تمام درختهای باغ، داشتند با پدربزرگ هم خوانی می کردند. یک دقیقه که گذشت، بچه ها پرسیدند: «پس چرا نمی پره؟»

«عجله نکنید»

و شمرده تر به ورد خواندن ادامه داد: «امقافمقالچپزنمکه، امقافمقالچپزنمکه...»

یک دقیقه دیگر هم گذشت اما هیچ اتفاقی نیفتاد. بزرگترها داشتند نگران می شدند. بچه ها که خسته شده بودند، اعتراض کردند.

پدربزرگ ورد را باز هم شمرده تر خواند: «امقای نفم قالچه پرواز نمکنه، امقای نفم قالچه پرواز نمکنه»

نوشته شده در جمعه 11 فروردین ماه سال 1391ساعت 1:52 PM توسط جواد هفتانی| 5 نظر|

یه حسی دارم که بم میگه، من اصلا متناسب نیستم. یعنی میدونی سایزام با هم نمی خونه. یه حسه. خیلی نمی شه گفت فقط همین رو بگم که دیگه بریدم. چندوقت پیش رفتم پیش دکتر دردمو گفتم. گفت شما مشکلی نداری..تنها مشکلت طرز تفکرته ، گفتم خدا قوت. آخه می دونی، چشم بسته غیب گفت. خیلی حرفش خنگی بود. شاید فکر کرده منظورم بدنمه که متناسب نیست. آخه کی متناسبه؟ فکرشو بکن.. اصلا یه شست توی دست می تونه متناسب باشه! شاید بعضیا تناسبو تو اسماشون می بینن. (شست توی دست) اصلا ولش کن. اینو داشتم می گفتم، داشتم می گفتم که......... حسمو نمی شه گفت!

نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند ماه سال 1390ساعت 00:08 AM توسط mj m| 10 نظر|

دختر کوچولو، تو پارک، با گریه از بین مردم رد می شد و هی صدا می زد: «مامان». مامانشو گم کرده بود طفلی. اون قدر گریه کرده بود که صورتش سرخ شده بود. مردم اما بی خیال بودن. هیچ کس نمی رفت کمکش. همه سر جاشون نشسته بودن و فقط نگاش می کردن. اون قدر نگاش کردن تا بچه آروم آروم رفت و دور و دورتر شد. می خواستم به بی توجها، به این بی خیالا اعتراض کنم که دمش گرم، یکی قبل از من بلند شد و هر چی از دهنش اومد بارشون کرد. اگه کاندیدا بود حتما بهش رای می دادم.

 

نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند ماه سال 1390ساعت 6:54 PM توسط جواد هفتانی| 8 نظر|

امروز بعد از هشت روز بالاخره رفتم حمام. خیلی عجیب بود، چون فکر میکردم به محض این که برسم زیر دوش شروع می‌کنم به گریه اما خبری از گریه و زاری نبود. شیر آب را کمی داغ‌تر از همیشه باز کردم و زیر دوش روی زمین نشستم. از همان اول که آمدم داخل یک پشه داشت برای خودش چرخ می‌زد و من هم با چشم دنبالش می‌کردم. پشه هر چند ثانیه یک بار پیدایش می‌شد، جلوی من می‌چرخید و دوباره غیبش می‌زد. من همینطور زیر دوش نشسته بودم. آب میریخت روی سرم و کمی پوستش را می‌سوزاند، بعد کف حمام جاری می‌شد و می‌رفت سمت چاه. بعد از چند دقیقه پشه دوباره آمد توی دیدم. کمی چرخید، یک بار هم سعی کرد بیاید طرف صورتم که با دست زدمش آن طرف و بعد از چند ثانیه یک‌هو، خیلی ناگهانی نشست روی آب های کف حمام و گیر افتاد و یکراست رفت توی چاه. فکر این‌که فاصله مرگ و زندگی برایش چقدر کوتاه بوده خیلی اذیتم کرد.

چند روز پیش خواهرم مرد. الآن خیلی حس بدی دارم چون می‌خواستم یک متن در مورد خواهرم بنویسم اما همه‌ی چیزی که درباره‌اش حرف زدم مردن یک پشه بود. آدم وقتی یکی از نزدیکانش می‌میرد مرگ را خیلی نزدیک حس می‌کند، برای همین هم من از کل حمام آمدنم مردن یک پشه را میفهمم. آدم وقتی یکی از نزدیکانش می‌میرد تا چند وقت جای خالی‌اش را حس نمی‌کند، چون برای مدتی مرگ می‌شود عضو جدید خانواده. می‌آید سرِ سفره می‌نشیند، سر چیزهای الکی دعوا می‌کند، می‌رود مدرسه، موهای بلندش را شانه می‌کند، وسایل آدم را بهم می‌ریزد و ... .

مثلا یادم هست همیشه که می‌آمدم حمام از همان‌جا داد می‌زدم سرِ خواهرم که "باز که این موهای کوفتیت رو صابونه، مگه صد دفه نگفتم بعدِ حمومت صابونو بشور؟" خواهرم هم داد می‌زد که "حالا انگار خودت هر دفه ریشاتو می‌زنی روشویی رو میشوری" و بعد من شروع می‌کردم به پرت و پلا گفتن و خواهرم هم عصبانی می‌‌شد، می‌رفت توی اتاقش و در را محکم می‌بست. حالا هم همان‌طور است. از توی حمام داد می‌زنم "آخه این پشه کوفتی رو چرا کشتیش؟" و مرگ هم جواب می‌دهد که "حالا انگار خودت تا ابد زنده می‌مونی" و بعد من شروع میکنم به پرت و پلا گفتن و مرگ هم عصبانی می‌شود، می‌رود توی اتاق خواهرم و در را محکم می‌بندد.

نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند ماه سال 1390ساعت 10:19 AM توسط حسین مهدی‌خواه| 18 نظر|

  سرعتم در رفتن به دستشویی، شهره ی عالم شده است. طوری که گاهی بعضی خیال می کنند ایستاده کارم را انجام می دهم. البته من اینجا این موضوع را تایید نمی کنم و به هیچ عنوان ردش هم نمی کنم. در هر صورت آنقدر سریع عمل می کنم که معده ام روی اسکرین سیور نمی رود. خواهشا رکوردم را الکی مپندارید، چون کلی برای ثبتش زحمت و چک کشیده ام. به این صورت که هر روز کلی چیز خریده ام و هی خورده ام و هی به دستشویی رفته ام تا به این رکورد عالی رسیده ام. 

  در استحمام نیز، نامم در کتاب رکوردها، گینس، به ثبت رسیده است. آن قدر رفته و آمده ام که در کوتاهترین زمان ممکن، حمام می کنم. زمانی که برابر است با همه ی وقتی که به امتحان تحلیل قابلیت اعتماد سازه ها اندیشیدم. البته بدون احتساب زمان دو ساعته ی خود امتحان. خوب است بدانید مهمترین عامل در ثبت این رکورد، نه پول که قابلیت بدن خود من بود. 

  در نخوابیدن هم رکوردم مدام دارد ارتقا می یابد. فعلا رکورددار بلامنازع خاور میانه ام. فقط موجودی در جنگل های یک جایی در خاور نامیانه زندگی می کند که گاهی کمتر از من نمی خوابد. اما قول می دهم که به زودی گوی سبقت را از او هم بربایم. از آن حیوان کمترم اگر نتوانم رکوردش را در هم بشکنم. 

 

نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن ماه سال 1390ساعت 07:08 AM توسط جواد هفتانی| 7 نظر|

1 2 3 4 5 6 7 8 >>
Design By : Mihantheme